تبليغاتX
آبــــجــــــی لـُـعــبــت

آبــــجــــــی لـُـعــبــت

آبجی لعبت و ننه جواهر و آق اسمال !

 

نوروز باستانی یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم

بر ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

دارم میمیرم تو این شهر غریب !

فکر کنم سِل گرفتم !!!!! خب بابا حالا کی خواست ماچتون کنه ! خیلی ام دلتون بخواد !

امروز انقدر سرفه کردم که چشمهام شده کاسه ی خون ... نمیدونم این ویروس کوفتی چیه تو این شهر شما !

تب دارم و در واقع رو به مرگم ! اوا خواهر حالا ما یه چی گقتیم شوما اون دهن رو وا کن و یه خدا نکنه بچسبون تنگِ حرفِ ما !

امتحانم دارم ... جدی گمونم کارم تمومه ! تو این شهر غریب ... آبجی لعبتِ تنهاتون ... هیچکی نیست ببرتش دکتر ! به هر حال هر خوبی ( که والا خوبی زیاد ازم دیدین ! ) و هر بدی ( که عمرا دیده باشین ! )  حلال کنید !

پی نوشت : حالا هی بیاین ششصد هزار بار بگین عکس بذار ! بابا من اگه عکس بذارم که دیگه آبجی لعبت بی مزه میشه خب ! اما خب چون بیچاره ام کردین و دویست هزار بار خصوصی گذاشتین ! اگه زنده موندم پست بعدی عکس می ذارم ( البته واضحه که همراه با پس وورد ! )

پی نوشت : اگه دکتری در راه رضای خدا گذرش به اینجا افتاد بگه من سرخود دارم سفکسیم میخورم آیا تاثیر داره ؟

پی نوشت : چشم به کامنتها هم جواب میدم !

 پی نوشت : مجدد چشم وبلاگتون هم در اولین فرصت لینک می کنم !

 

اوا خواهر رودربایسی نکن !!!!! بازم امری فرمایشی دارین در خدمتم !!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

خواهرا من برگشتم !

حجاب هاتون رو رعایت کنین که آبجی لعبت دوباره برگشت !!!

 

ایول ۸۴ تا نظر خصوصی !!! خیلی با مرامین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

به دستور هووی عزیز تر از جانمان ساده خانوم بازی می نماییم و به دستو مادر شوهر گرامی حضرت صحرا (ع ) هی پست جدید می گذاریم !  ( مدیونید اگه فکر کنید از رو ترس و ایناست ! )

 

 

1.      بدترین اتفاق زندگیم : در حنابندانِ  غنچه دهان ( دختر عمویم را می گویم که دهانش اندازه ی بحر المَیت می باشد) مادر داماد به من اشاره ای کرد و سپس از مادرم ( همان ننه جواهر منظورم است ) پرسید : این دخترتان ازدواج کرده اند ؟ مادرم هم با خوشحالی گفت : هنوز نه ، کنیز شوماست ! بعد در دلِ من و ننه جواهر داشت قند آب میشد به طوریکه ننه جواهر به من اشاره کرد که شیرینی بگردانم ! چون گمان بردیم مرا برای پسر دومش خواستگاری کرده است ! اما من هنوز بلند نشده بودم که مادر داماد ادامه داد : ماشاءالله دارد از وقتش می گذرد ، نگذارید دیر بشود ! بوی ترشی اش بلند میشود !

2.      خوب ترین اتفاق زندگیم :  در حنابندانِ مرواریدِ غلتان ( دختر عمه ام را می گویم که پدرش آفریقایی است ) مادر داماد به من اشاره ای کرد و سپس از مادرم ( همان ننه جواهر منظورم است ) پرسید : این دخترتان ازدواج کرده اند ؟ مادرم هم با خوشحالی گفت : هنوز نه ، کنیز شوماست ! اما اینبار دیگر ما در دلمان قند آب نشد ( بالاخره باید از تجربه ها عبرت گرفت ) اما این بار مادر داماد گفت : ماشاءالله با کمالات است ! حیف است زود شوهرش ندهید ! اگر پسر داشتم نمی گذاشتم از دستم برود ! ( البته من نمیدانم چرا همه ی آنهایی که از جمالات و کمالاتِ من تعریف می کردند تا شعاع هزاران کیلومتر از خاندانشان پسر مجردی یافت نمیشد ! ) اما خب با هنرمندیِ ننه جواهر این خبر با سرعت در مجلس پخش شد و من توانستم یک نموره سربلند بشوم !

3.      بهترین تصمیم :  این که هرگز دچار وسوسه نگشته ام و اجازه ندادم که طلعت پشت لبم را بند بیندازد ( خواهر اون دستمال رو بده ، اشکِ شوق توی چشمم جمع شده ) من به خودم افتخار می کنم !

4.      بدترین تصمیم :  این که دچار خودبزرگ بینی شدم و به تنها خواستگارم ( که آنهم به طور مستقیم چیزی نگفته بود بس که با حیا و نجیب بود ! بلکه یک بار در کوچه وقتی با طلعت می گذشتیم به طور غیر مستقیم رو به طلعت گفت : عجب جیگرین شوما دوتا مخصوصاْ اون آبجیت ! میاین بریم کوچه باغ پشتی بهتون کفترا رو نشون بدم ؟  ) نه گفتم ! وگرنه الان بچه ام میرفت کلاس اول ! هِی ... دنیا ... ( بده خواهر اون دستمال رو ... )

5.      بزرگترین پشیمونی :  هرچند پشیمانی سودی ندارد ، اما ای کاش وقتی کریم پسر حاج رحیم می خواست به اجباری برود ، آن دستمال خوشگله را که کنارش اولِ اسم خودم و خودش را گلدوزی کرده بودم و تمام عطری را که آقام از مشهد آورده بود را رویش خالی کرده بودم را یواشکی در ساکش می گذاشتم ! اما حیف که ترسیدم ! آخر می گویند دستمال ، دوری می آورد !

6.      فرد تاثیر گذار در زندگی من : با تشکر از انتظا.مات ، اداره ی آب و برقِ استان ، نیروی هوایی ، سازمان جنگلبانی ، مهمان سرای امید ، بنگاه املاک حاج کاسه ساز و شرکا و اهالی مهربان و صمیمی روستای چمن گامه و خانواده ی محترم رجبی که همگی من را یاری فرمودند ، خواهرم طلعت در زندگی من تاثیر به سزایی داشت چون ، من را متوجه این امر کرد که از من هم ترشیده تر وجود دارد !

7.      آرزوی شدنی و نشدنی : آرزوی شدنی همانا گرفتن فوق دکتراست که الحق و الانصاف کاری ندارد و تمام زحمتش یک تلفن از آقا جانمان هست ! از این رو گفتم فوق دکترا ، چون مدرکِ دکترایم حاضر است و ننه جواهر در صندوقخانه گذاشته است ! آرزوی نشدنی هم همان داشتن سایه ی سر است که بعید میدانم به این زودیها ... هی خواهر اون دستمال رو برداشتی ؟

8.      اعتقاد به معجزه :  بله اعتقاد دارم ! از همان روزی که برای اولین بار به شهر آمدم و بعد به بانک رفتیم و تا خواستیم واردِ بانک بشویم ، همین که پایم را جلوی در گذاشتم ، در به اذنِ خدا باز شد ! فهمیدم که معجزه وجود دارد !

9.      چقدر خوش شانسم : همه به من می گویند لعبت خوش شانسه ! یعنی این خوش شانسی چنان گریبانِ من رو گرفته که هرچه پدر خودم را در میاورم ولم نمی کند ! بیخود نیست که از سر خوش شانسی همین امروز وقتی با هزار بدبختی و زبان ریختن ، پای تلفن ، مدیر یک جایی را راضی کردیم به همکاری و بعد من می خواستم این خبر خوش را به دوستم بدهم با این مضمون : بالاخره مدیر ( اسم طرف ) را خر کردم و مرده شور مُرده راضی شد ! و بعد صاف فرستادم برای مدیر !  ( خواهر ، بابا مگه یه دستمال کاعذی چه ارزشی داره که که هی برش میداری از جلو دست ! )

10.  خیانت + عشق + دروغ هر سه مکمل هم :  بفرمایید سوالِ بعدی ! آخر مگر در مملکتِ ما اصلا امکانِ اینگونه مسائل بی دین و ایمانی وجود دارد ؟ استغفرالله ! والا من که نه دیدم و نه شنیدم ! خدا به دور !

11.  از کی بدم میاد :  از آمریکای جنایتکار خونخوار ستمگر لعنتی ! مرگ بر آمریکا !

 12.  تا حال دل کسی رو شکستم :  وای روم نمیشه بگم اما اینو دیگه باید از برادرا بپرسین !

13.  دلیل انتخاب اسم وبلاگ :  والا چون محیط خانوادگی بود ! گفتم حالا که دور هم جمعیم اسم من بالا سرتون باشه احساس بی پناهی نکنین !

14.  کی رو بیشتر از همه دوست دارم :  والا این که دیگه سوال نداره همه ی ما ملتِ همیشه در صحنه معلومه که چه کسی را بیشتر از جانمان دوست میداریم !!!

15.  تعریفی از زندگی خودت :  زندگی من  و شوما نداره خواهر ! زندگی های همه مون رو جمع بزنن عددی نمیشه چه برسه تک به تک !

16.  خوشبختی :  ما از این قرتی بازیها توی مملکتمون نداریم ! خدا را شکر همه از دم بدبختیم و بیچاره ! ان شاءالله اینطور که بویش میاید از آبان ماه قرار است بدبخت تر هم بشویم اگر لایق باشیم !!!

17.  این واژه ها یاد آور چی هستن : 

هلو : ماشاءالله جز خودم آخه باید یادآور چی باشه !؟

خدا : یه چند وقتی است رفتن مرخصی !

امام حسین : صفهای شلوغ نذری که گاهی در آن بر سر اینکه چه کسی بیشتر غذا ببرد ( البته فقط جهتِ تبرک !!! ) چاقو کشی هم میشود ! قبول باشه !

اشک : آبجی لعبت و اشک ؟ محاله ! ما برای خودمون یه پا مردی هستیم !

کوه : اینکه هی ملت باید مثل کوه ایستادگی کنه ! اونوقت ما هی ایستادگی می کنیم !

فرار از زندان : اِ ؟ مگه از زندانم فرار می کنن ؟ جا به این خوبی ... نه پول برقی نه آبی .. همه چی مفت ... کیف میده !

ایمان مبعلی : هزار ماشاءالله از برادرای فوتبالی که نظر ویژه ای هم به من دارند !

ویولون : خاک بر سرم ما از این آلاتِ حرام سر در نمیاوریم !

خواهر شوهر : هِی هِی کو شوهر ؟!

رنگ چشمات : ها خب بگو چه رنگیه ؟

چه رنگی هستی : با منی ؟ من فداش بشم رنگِ فرشته های آسمونی هستم !

جواب تلفن و کلا ارتباطات : ما کلا یک عدد تیلیفن داریم که آقام گذاشته تو پذیرایی ، گاهی با اذنِ خودش به ۱۱۸ زنگ میزنیم همین ولاغیر !

18.  کلام آخر : تشکر می کنم از تمام دوستان و همراهان عزیز ، من این موفقیت رو مدیون شما هستم وگرنه که بدونِ حمایتِ شما من به اینجا نمی رسیدم ! حالا برای اینکه این موفقیت تکرار بشه نفری ۵۰۰ تومن به حساب من بریزین تا تشویق بشم !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

یعنی چی اینهمه مدت نیومدی بنویسی ؟!

اگر خداوندِ متعال برای من شخصاً حدیث پرتاپ نمی کرد پایین که لعبت جان ، بابایی ، قربونِ اون چشمای درشتت بشم آبروی مومن رو نریز ! من الان می گفتم به ملت که تو این دو هفته چه غلطایی کردی تو این تهرون لعبتی خانوم ! ( من وجدانِ لعبت بیدم ، خوشبختم ! )

اِهم اوهوم ! بدین وسیله به اطلاع همه ی دوستان و آشنایان به خصوص خانواده های اکبر کاردی ، اصغر تیزی ، کمال دشنه و جمال ساطور که به گردنم حق برادری !!! دارند و سایر بستگان و عموم برادرهای دینی میرسانم که اینجانب لعبت تقوا زاده در کمال صحت و سلامت و در آغوش گرم و پر از مهر برادرانِ فهیم تهرانی به سر می برم و ملالی نیست جز کمبودِ وقت ! با تشکر از برنامه های خوبِ برادرانِ دینی فقط لطفا وقتش را زیاد کنید ! ( والا نه شب داریم نه روز ! به خدا ، جان و جیلیق برایمان نماند ! )

در این مدتی که کمرنگ ! شده بودیم و سایه ی مان بر سر شما کم شده بود و شما چون مرغ سرگشته بی پناه شده بودید و آمار خودکشی بین برادرای وبلاگی به شدت افزایش یافته بود ، ما مشغول مهاجرت به تهران بودیم ! از خارجه هاااا ! آره خواهر ما قبلا خارج بودیم واسه همینه یه کم لهجه داریم و سوادِ شوما قد نمیگه بفهمین ما چی میگیم ! به عنوان مثال : I am a blackboard !

خب مسئله ای نیست ! میدونم نفهمیدین و الان غصه می خورین و احساس کمبود می کنین ! اما خب بالاخره باید بپذیرین و با این موضوع کنار بیاین ( به جای اینکه الان داری جلوی موهاتو با تف می چسبونی رو پیشونیت برو یه کم زبان یاد بگیر ! )

البته تو ابن مدت از حالتون غافل نبودم و صد البته از کارهای بی ناموسی که انجام دادین بی خبر نموندم ( بدت نیاد خواهر اما وقتی روز قیامت اومدن از دماغ آویزونت کردن و سه تا اژدها ( البته احادیث و روایات مختلفه و بین علما اختلاف نظر هست در تعداد اژدها ! مثلا علامه حجت ، بابای قدرت می فرماید ۳ اژدها و علامه رجب ، بابای کرم ( بابا کرم نه ! استغفرالله ! دقت کن جانم که حدیث تحریف نشود ! ) می فرماید ۵ اژدها ! ) حالا اصلا هرچی ! مهم اینست که اون زمان که اژدها خوردت می فهمی عکس بی ناموسی تو وبلاگ گذاشتن چه گناه کبیره ای بوده ! { اوا خواهر چرا خودتو پشت جمعیت پنهون می کنی ؟! من که با شوما نبودم ! }

الغرض ما به تهرون تشریف آوردیم و خانه ای در جهت پذیرایی از مهمانان عزیز ( که حدیث داریم مهمانِ شب خواب ، عین رحمت است و میزبان جایش در بهشت ) ابتیاع نموده و این مدت مشغول امر مقدس خرید و این جرفها بودیم فلذا شوما بی سر و صاحاب شده و به هر گناهی دست آلوده کرده اید !

خلاصه آنکه مجداداً پـررنگ میشویم !  بروید نذرهایتان را ادا نمایید !

  • نظراتِ پست قبل پرید ، خاک بر سرم ! حلالم کنید !
  • دانشگاهمان فردوسی پور دارد ! دق کنید !
  • دانشگاهمان برادر بسیار دارد ! و در کلاسمان ما تنها خواهر جمع هستیم !

پی نوشت مهم : چهار دوست مهربونی که منو به بازی دعوت کردند با عرض تشکر ما دیگر وقتِ شوهرمان است ! قباحت دارد بازی کنیم !

اما چون اصرار کردید بین بازی ها در پست بعد این بازی را انجام میدهیم : ۵ وبلاگ معروف و پر خواننده ای که دوست نـدارید را با شجاعت معرفی کنید .

خب من این بازی را انجام میدهم اما اگر بعدش کشته شدم هر خوبی و بدی از من دیدید حلال کنید ! دیدید بی آبجی لعبت شدید رفت ؟!

  • والا هی همه رفتین کلاس ایروبیک و رقص و این قرتی بازیا ! ما هم رفتیم و عکس هم گرفتیم ! بگو ماشالله ! ایشالا حموم زایمونتون برقصم ! البته اگه دختر زا نباشید هاااااا !
+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

بسم الله الرحمن الرحیم !

طلعت جان سلام .

الان که این کاغذ را با صمد آقا برایت میفرستم یک هفته ای هست که من و آقا جان در تهران هستیم . خودم میدانم که خودت میدانی که ما چند روز است که در تهران هستیم  ( البته نه که دلت برای ما تنگ شده باشد ، بلکه برای آنکه چشم آقا جان را دور دیده ای و حتماْ هرشب با کریم پسر حاج نریمان میروی زبانم لال به ماشین گردی ، فقط یادت باشد که حاج آقا فقط در حدِ دست به م.مه بردن را مجاز دانسته ، چرا که می گوید برادرا باید محکم م.مه های خواهرانِ دینی را بچسبند تا خدا نکرده لولو های آمریکایی آنها را نبَرند ) ، دور افتادم از مطلب !

راستی طلعت جان ، این صمد آقا را که میشناسی ؟ البته تو از آنجاکه بانوی مؤمنه و معتقده ای هستی ، حتماْ بر جسبِ وظیفه از احوالِ تمام برادرای شهرمان باخبری ! اما خب چون تعدادشان زیاد است و وظیفه ی تو سنگین ، و من هم نیستم و مانده ای دست تنها ! جهتِ یادآوری می گویم که این همان صمد است که در بازار ، مغازه ی استغفرالله لباس بی ناموسی فروشی دارد در آن حد که حتی از بلادهای کفر هم گاه گداری اجناس اجنبی وارد می کند ! ( یادت آمد ؟ ) خب الحمدالله ! حالا هم به تهران آمده تا برای مغازه جنس بیاورد ، این است که خواهر همانطور که خودت می دانی ما اهل این قرتی بازیها نیستیم اما برای آنکه روزی روزگاری کارمان گیر نکند تا سایز بزرگهایش تمام نشده برای خودمان تهیه نمایید ، خاک بر سرم میدانم الان با خواندنِ این سطور میروی غسل می کنی و نماز استغفار می خوانی ، اما خودت خوب میدانی که برادران هم دل دارند ! ( خب بگذریم ) .

اگر از احوالاتِ ما هم بخواهی ملالی نیست حتی دوری از شوما ، که باید حق بدهی که با وجودِ برادرانِ عزیز تهرانی حتی فرصت نمی کنم به یادتان بیفتم چه برسد که دلتنگتان شوم ! راستی رقیه دختر اختر خانوم بالاخره زایید ؟ اگر آری که دستِ راستش به روی سر من و تو ، که حدیث داریم که هیچ کاری همانندِ زاییدن مقام زن را به درجاتِ ملکوتی نمی رساند ، البته طلعت جان از آنجا که پروردگار به من و تو ، عنایتِ ویژه ای دارد هیکلمان را طوری آفریده جهتِ زاییدنِ یک دوجین بچه ! که در تیلیویزیونِ تهران دانشمندی حتی در تیلیویزیون اعلام کرده که : مرده شور زنانی را ببرد که برای خاطر هیکلشان نمی زایند ! زبانم لال ، خاک بر حلقم ! میبینی ضعیفه های تهرانی چه قدر رفیقه ی شیطان شده اند ؟ دوره ی آخرالزمان شده است  !

خب طلعت جان از ننه جواهر چه خبر ؟ می دانم که دلش برای دیدنم پر می کشد ، هرچند که روز آخر ، موقع خداحافظی نیشگونی از من گرفت و گفت : ذلیل مرده یا با شوهر بر می گردی یا تو همان تهرانِ خراب شده گور به گور میشوی تا چشمم به چشمت نیفتد ! اما خب طلعت جان ، من که میدانم دلش صاف است و از روی سادگی چیزی گفته ، چرا که خودش هم خوب میداند که گور به گور شدن راحت تر از شوهر پیدا کردن است !

میدانم که خیلی دلت می خواهد از دانشگاه برایت بگویم ، دانشگاهمان نزدیکِ یک میدانِ بزرگ است که ترمینال هم دارد این است که هوایش بسیار خوب است و با هر نفس هی خودت با خودت کیف می کنی ، راستش را بخواهی همان روز اول خواستم کنار همان میدان برایت عکسی بگیرم تا تو هم هر کجا که میروی برای بنداندازی عکسم را نشان بدهی هم برای آنکه به رخ همساده ها بکشی و هم برای آنکه شاید فرجی بشود و با دیدنِ عکس ، بختم باز بشود اما نمیدانم چرا به هر برادری رو انداختم برای عکاسی ، فقط خندید و رد شد ! اما هنور ده دقیقه نگذشته بود که برادرای مهربان و مهمان نواز تهرانی دورم را گرفتتد و واقعا شرمنده ام کردند ! هر کدام دیگری را هل میداد تا برای شب ، من  مهمانشان بشوم ! مدام میگفتند که شام به همراهِ جای خواب ! حتی یکیشان می گفت اگه موبایلت ایرانسل است ، کارتِ شارژ هم میدهم ! یحتمل نگران بود من در شهر غریب نتوانم با خانواده ام تماس بگیرم ! حیف که شب باید میرفتم همراهِ آقا جان ، خانه ی فلان وزیر ! وگرنه که دلم نمیامد دلِ برادران رو بشکنم ! حالا می فهمم طلعت جان ، که همه چرا به تهران مهاحرت می کنند چون ، نعمت فراوان است ! شاید باورت نشود اما حتی به من می گفتند بیا تا به تو برنج ! هم بدهیم ! البته یکیشان هم خیال می کرد ما وضعمان خوب نیست و احتمال دارد منزلمان شیشه نداشته باشد ! چون هی اصرار میکرد که به ما شیشه بدهد ! حلاصه نمیدانی چه مردمانِ با کمالاتِ مهربانی دارد ! من که در همین چند روزه شیفته ی مرامشان شدم !

خب طلعت جان ، از راهِ دور رویت را می بوسم و تا کاغذ بعدی خدا یارو یاورت باشد ! یادت نرود که ان شاءالله هر کی زودتر شوهر کرد و دیگری را فراموش کرد چلاق شود !

                                                                                            خواهرت : لعبت

پی نوشت : اصلا امسال ، سالِ شانس من است ! آن از فوق لیسانس قبول شدنم ، آنهم از اینکه عزیز دلم ، کلوچه ی شمالی وبلاگ من رو دوست میدارد . قربانِ چشمانِ شهلایت بشوم ، ضعیفه نوازی کردی خواهر .

پی نوشت : والا خواهرا این لباس فرم رو دوختم برای دانشگاه ! به نظرتون مدلش خوبه ؟ آقام می گفت خیلی بهم میاد ! عکسش رو چسبوندم کنار وبلاگ !

پی نوشت : خواهرا و برادرا که هی پیغوم پسغوم خصوصی میذارین که من آی دی بذارم تا از این کارای بی ناموسی اسمش چیه ، چت و این حرفا انجوم بدیم ، فقط در راه رضای خدا به شرطِ اینکه فقط در موردِ احادیث و اینها با هم اختلاط کنیم ولاغیر :  abji_lobat@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

می گم خواهرا این عکس پرسنلی رو گرفتم برای لای جزوه هام که بدم خدمتِ برادرا ! نظرتون چیه ؟

البته فقط اندازه ی یه نیگاه چادرمو باز گذاشتم که یحتمل می دونین حلاله و اشکال شرعی نداره !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

ماشاءالله ، هزار ماشاءالله ! عجب شهری ، عحب وجناتی ! عجب کمالاتی ، عحب برادرایی !

پس این تهرون که میگن و شوماها ازش دل نمیکنین همینجاست !

والا جونم براتون بگه هفته ی پیش ننه جواهر بقچه ام رو ( همون بقچه نوئه که برای توی جهاز طلعت گذاشته بود و صورتی بودش ! ) آورد و گفت : ننه حالا که قسمت نشد سایه ی برادر بیفته رو سرت و تو این بقچه اسبابِ حمومت رو بچینی و ببری خونه ی شوهر ، بیا وسیله هاتو بچین تو همین و برو شهر که دختر شهریا گمون نبرن تو ازشون کمتری ، از همین اول نشون بده که از کوجا میای !

من که اشک شوق تو چشام حلقه زده بود ( آخه ننه جواهر یادش نبود که این بقچه مالِ طلعتِ نه من !! ) فی الفور بقچه رو برداشتم و رفتم اسباب ببندم که با آقام بیام تهرون و برم ثبت نوم کنم برا ادامه تحصیل و و علی الخصوص زیارت و طواف گردِ برادرا !

یه دو سه تا تیکه رخت و لباس برداشتم و گلاب اصلمو که آقام از سفر حج آورده بود هم گذاشتمو و اون شال گل بهیه با ستاره های ریز سورمه ای رو هم سر کردم و اون چادر جدیده که خودش از خودش شال داره و دیگه مثل اون چادر ملی قدیمیا آدم مثل پنگوئن نمیشه ! ‌رو انداختم سرم و کفش پاشنه بلند نباتی ام رو که نگین های نقره ای داشت رو پام کردم و سوار لکسوختِ ؟ لکسوز ؟ لکسوس ؟ خلاصه نمی دونم چی چیه آقام ( که همین دیشب حاج آقا کریمی آورد دم خونه و به آقام گفت : حاجی لطفِ شوما بیشتر ازینا می ارزه اما از ما فقیر فقرا قبول کن ! ) شدیم که بیایم شهر !

دَم شهر ! که رسیدیم آقام گفت : لعبتی تو بیا بشین بابا ! ( معلوم شد می خواستم به همه ی شوما ضعیفه ها پز بدم که تصدیق دارم اونم تو عالم بی سوادی ! ؟ ) آره خلاصه آقام رو دم وزارت نمی دونم چی  پیاده کردم که بره رفیقاش ! رو ببینه و خودم رفتم دانشگاه !

ادامه دارد ! ( خب چیه هنوز نرسیدم دانشگاه تو ترافیک گیر کردم ! )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

خدمت گل شوما عارضم که این یه مدتی که نبودم مشغول به امر خیری بودم که دستِ بر قضا به هیچ کدوم از شوماها ربطی نداره ! و محض همون منم راپورتِ کارم رو نمی دم تا همینجور هی تو فوضولی دست و پا بزنین و راه به جایی نبرین !!!

اما چیزی که می خوام بگم اینه که راستیاتش خواهرا همین پارسال بود که یه روز صبح آقام اومد دستمو گرفت و گفت : لعبتی بابا جان کوجایی ؟ یه توکِ پا بیا ببرمت امتحون بده ! منم گفتم : واه آقا جون چه امتحونی ؟ آخرین باری که من امتحون دادم تو دِه بود که مُلا خلیل ازما آیه های قرآن رو می پرسید !

اما آقام گفتش : نه لعبتم این امتحون با اون تومنی صنار توفیر داره ،به این می گن کنکور ! اونم از نوع ارشد !

من با خجالت گفتم : اوا حاج بابا نکنه خدا نکرده کسی چیزی گفته و شوما می خواین دین و ایمونِ ما رو امتحون کنی و می خوای ببینی که ما اهل این قرتی بازیا هستیم یا نه ! به خدا آقا جون ما میدونیم دینمون فرموده که ضعیفه رو چه به این غلطا !

آقام نذاشت حرفم تموم بشه و گفت : نه بابا جان ایمونِ تو دیگه برام مسجل شده ! اما موضوع اینه که من برا یه حاجی نامی لطفی انجوم دادم اونم یه روز اومد و گفت حاجی به نام صبیه ات یه کارت صادر کردم بفرستش برا امتحون ایشالا که قبول میشه به خواستِ خدا و این بنده ی ناچیز !!!! اینه که حالا لعبتی بیا برو ضرر نداره تازه میگن ساندیس  و کیکِ مجانیم میدن ، تو برو فوقش بعدِ خوردنِ کیکت بیا بیرون !

روم سیاه خواهرا این شد که من رفتم . اما به جونِ آقام چون بهم اطمینون دادن که برادری اونجا نیست و تو حوزه همه خواهرن و کسی به گناه نمیفته رفتما !

حالا اینه که خواهرا امروز خبردار شدیم که قبول شدیم ! رو چه حساب نمیدونیم چون به جونِ ننه جواهر ما فقط ساندیسمونو خوردیم !

حالا خواهرا گمونم یه چن وقتی دیگه ما با برادرا میشینیم سر یه کلاس اونم مهندسی  ! خدا قبول کنه !  بگو الهی آمین !

  • پی نوشت : خیلی خوشحالم ، رشته و دانشگاهی که دوستش دارم منتظره منه ... پاییز امسال طعم و عطر دلپذیری برام داره ... دوست داشتم خوشحالیمو با شما قسمت کنم ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  | 

والا جونم براتون بگه که از فضائل این ماه اینه که آدم هی به سمتِ خیر پیش میره !یعنی اگه جلوی آدم رو نگیرن بی ترمز تا خودِ بهشت تخته گاز میره !

اینه که منم رو حسابِ تذکر خواهران مؤمن که می خواستن راه بهشت رو بر من هموار کنن عکسم رو که با فتوای حاج آقا اینا بی حجاب گذاشته بودم برداشتم و برای این ماهِ پر از فصیلت عکس با حجاب گذاشتم ! ( اوا خواهر تو رو خدا وإن یکاد بخون خودت که می دونی اون دو تا چشمای ژاپونیت چقده شوره ! یحتمل خدا خودش میدونسته که باید چشماتو قدِ چشمای خدمتکار خونه ی ننه ی شوهر آریانگ بسازه دیگه ! از حکمت خدا غافل نشو ! )

میدونین چیه ؟ حتی اگه بی دین و ایمونم باشی و زبونم لال تارک الصوة ، اما اگه یه نظر ، قدِ یه نیگاه به این سریالا بندازی قدرتی خدا می تونی فی الفور مر.جع تق.لید ! بشی !

همچین برات برزخ و دوزخ رو میسازن و تو مُخت فرو می کنن که یحتمل خود خدا انگشتِ حیرت به دهن می گزه که : جل الخالق ملکوتِ ما این بود و خودمون نمی دونستیم ؟!

اینه که خواهر برو استغفار کن و غسل کن و بعد هم با وضو سریال ببین !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لــعــبــت خـــــانـــوم !  |